نایب بیان

مخموری مرا بجز این می علاج نیست ......... مطلب عیان بوَد به بیان احتیاج نیست

نایب بیان

مخموری مرا بجز این می علاج نیست ......... مطلب عیان بوَد به بیان احتیاج نیست

نایب بیان

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا، آرایشگاه اندیشه و کلام من است.
در دیار حادثه های رنگارنگ و در بن بست
قافیه های تنگاتنگ.

اینجا، آرامشگاه دغدغه هایی ست که
گاهی از واژه های سکوت فاصله می گیرد
و گاهی نوای حوصله را با واژه های بی صدا
فریاد می زند!
اینجا،خانۀ خلوص و خلوت من است.
اینجا، با گلواژه های عطش و عشق و تماشا
مفروش می شود و با اقاقی های آویخته بر
دیوار صبر، به استقبال لاله ها می رود.
امید که در میزبانی آیه های انتظار، پای
استقامتم لنگ نباشد.

نایب بیان، واژه ایست که از واژگونی
نمی هراسد و ازهیچ سمت و سویی
به بن بست نمی رسد.
نایب بیان، واژه ایست مستوی که نگاه
معیوب چپ و راست، اصالت او را به هم
نمی ریزد و مفهومش را تغییر نمی دهد.

نایب، از اسلام آمریکایی و تشیّع انگلیسی
بیزار است و با آن می ستیزد.
نایب، درعمل به آموزه های دینی و انتخاب
مشی سیاسی، رهرو امام خمینی و مرید
و مقلد امام خامنه ایست. با این وجود برای
همۀ مراجع آگاه و علمای دلسوز شیعه
احترام ویژه قائل است و از محضر علم و ادب
آنها درس معرفت وبصیرت می آموزد.

نایب، در جبهۀ فرهنگی و سیاسی نیز
به کسانی احترام می گذارد که بر حفظ
آبروی جمهوری اسلامی همت می گمارند
و برای اعتلای فرهنگ شیعه تلاش می کنند،

یقیناً وقت شما با ارزش است، به همین
دلیل راضی نیستم از روی ناچاری و یا
معذوریت های دوستانه، وقت گرانبهایتان
را برای خواندن مطالب این وبلاگ تلف کنید.
کامنت های شما را هم دوست دارم. اما
رضایت و مسرّت شما را بیشتر!

انتقاد، پیشنهاد، و تذکرات شما را با کمال
میل پذیرا هستم....

هیچیک از مطالب این وبلاگ اقتباس و
کپی پیست نیست. اما کپی برداری از
نوشته های این وبلاگ با ذکر نام برای
همه آزاد است و نیاز به اجازه ندارد..

این وبلاگ از تأیید کامنت های تبلیغاتی
در هر زمینه ای که باشد معذور است.

هر وبلاگی را که مناسب بدانم، لینک
و یا دنبال میکنم. دیگران نیز در لینک دادن
به این وبلاگ آزادند.

به کسانی که در خواست لینک یا دنبال
شدن می کنند پاسخ نخواهم داد.....

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

طفلکی ها برای کسب روزی حلال، تمام بارِهای سخت را به دوش می کشند و برای امرار معاش، سختی هر کاری را به جان می خرند. در فرهنگ خانوادگی شان، بی کاری را مرگ می دانند و بی عاری را ننگ. اصلاً انگار این جماعت با سختی ها خو گرفته اند و با تلاش و کار، دمساز شده اند. سرما و گرما برای شان فرقی ندارد. هر روز با کوهی از مشکلات دست و پنجه نرم می کنند ولی در هیچ شرایطی کار را رها نمی کنند.

این ها، کسانی هستند که از بد حادثه و از بیداد جاهلیت مدرن، رنج چهار دهه آوارگی را پذیرفته و به کشورما پناه آورده اند. اما، بی توقع ترین و سختکوش ترین مردمی هستند که بسیاری از کارهای ما بر دوش آنهاست و ما از کیستی و چیستی و چگونه زیستی آنها نوعاً خبر نداریم.

از شمال تا جنوب و از غرب تا شرق تهران وجب به وجب، آثار وجودی این جماعت، پیداست. از کارهای ساختمانی و آبیاری فضای سبز و جمع آوری زباله و بهداشت معابر، تا کانال کنی های هر روزۀ مخابرات و شرکت آب و فاضلاب و حفاری ها و تخلیۀ چاه و بسیاری دیگر از خدمات شهری، نقش فعال و مستمر این جماعت نمایان است..

شاید بتوان گفت که این ها یکی از مصادیق عینی «کثیرالمعونه و قلیل المؤنه» هستند که از کلۀ سحر تا بوق شب بیدارند و کار می کنند، اما، مصرف شان، بیشتراز هرچیز، نان است و کمتر از همه برنج و مرغ و گوشت و تخم مرغ و سایر پروتئین های دیگر. باور بفرمایید انواع خورشت و کباب و ماهی و بوقلمون و ناگت و سوخاری و تنقلات و میوه های فصل و امثال این چیز ها، نزد این جماعت، جزو اشیا ناشناخته و نایاب محسوب می شود!!

خوب است بدانید که اگر یک روز مهاجران افغانستانی را از کشور اخراج کنند، کل تهران، با بحران نان مواجه خواهد شد. چرا؟ چون اکثر کارهای سخت سیلوهای گندم و تخلیه و بارگیری و تحویل آرد به نانوایی های تهران کلاً توسط همین مردان سخت کوش افغانستانی انجام می شود! چرا؟ برای اینکه اولاً نرخ کارشون پایین تر و بازدهی کارشان بیشتر از بقیه است! ثانیاً اکثر مردان ایرانی تن به این جور کار ها نمی دهند! چرا؟ این را دیگر نمی دانم. فقط می دانم که بعضی جوان های ایرانی، حاضرند کارهای سخیف و کثیف و سخت تر از این ها را در کشوری مثل ترکیه و در شیخ نشین های حاشیۀ خلیج فارس انجام بدهند، ولی در کشور خودمون کارگری نکنند!!

پ.ن

  1. قبل تر ها، بعضی از ناامنی های اجتماعی را به مهاجران افغانستانی نسبت می دادیم. اما، الآن نه تنها اون ذهنیت ها منسوخ شده، بلکه نبودن شان باعث مشکلات عدیده ای می شود برای ما، که فعلاً قابل لمس نیست. فقط کافیست چند صباحی این بیچاره ها نباشند، تا فریاد مان بلند شود و بگوییم فغان از بی افغانی. (افغانستانی)
  2. جالب است بدانید که بیشترین آمار اعزام به سوریه، برای مقابله با پدیدۀ شوم داعش را، جوانان افغانستانی رقم زده اند و بیشترین آمار شهدای مدافع حرم نیز به همین جماعت اختصاص دارد. این را یک مقام مسئول در یک نشست رسمی برای ما نقل می کرد.

۲۱ نظر ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۴۲
نایب

به خاطر انتخاب این متن، پیشاپیش از زنان فاطمی و خانم های مؤمن و ولایتمدار کشورمون پوزش می طلبم.

.

دستی که مجرا را دگر گون ساخت و اوضاع را زیر و رو کرد و حق را بجای باطل نشاند و باطل را در جای حق مستقر ساخت، تا پیروزی آسان و ارزان را به پسر ابو سفیان تقدیم کند؛ در ذهن هیچ انسانی جز چند تن انگشت شمار از افراد گمراه نمی گنجید...

آن دست از جمله دست هایی نبود که دارای انگشتانی سخت و مشتی محکم باشد. آن دست، در وقایع خشونت بار و سخت تمرین نکرده بود و بر روی هیچ سلاحی قرار نگرفته بود.

آن دست، دستی بود نازک و شفاف، به نرمی و لطافت حریر. آفریده شده بود تا گهواره را بجنباند و با گل ها بازی کند و گونۀ ظریف نوزاد را بنوازد. دستی بود که باید از زخم و درد بیزاری می جست. نه این که با خنجر بازی کند و در زهر فرو رود و آرامش را متزلزل کند. آن دست باید با حنا رنگ می شد نه اینکه با خون رنگین شود.!!

آن دست، دستِ ظریفِ زیبارویی بود به نام قُطام، دخترکِ جوانِ شیرین حرکات، از قبیلۀ تَیم الرباب.

 دستِ عروسی که فتنه ای بس بزرگ برپا کرد و روشنایی جهان را فرو انداخت.

.

نویسنده ای که جملات بالا از کتاب ایشان نقل شده است، در همین مبحث به دو نتیجۀ مهم اشاره می کند و این چنین می نویسد:

 

  • شگفت آنکه این دست، به رأی و نظر عَلَوی و پیروان علی نزدیک تر بود تا به انگیزه و غَرَض اُموی !!

  • اگر زن، از روزگاران کهن و در عصر نو، به داشتن محبت شدید مادری و رقّت و ظرافت زنانگی شناخته شده و آفریده شده است تا زندگی ساز باشد و میوۀ محبت دهد و مهربانی بپراکند، گاهی هم به وحشیگری در کینه و درّندگی و دَد منشی نیز شناخته شده است و همین زن است که بارها قساوت ها گسترده، آرزو ها بر باد داده و درخت مرگ را آبیاری کرده است....

.

.

  1. آنچه خواندید، چند سطری بود از جلد هشتمِ کتاب های 8 جلدی «الامام علی بن ابیطالب» تألیف نویسندۀ فقید عبدالفتاح عبدالمقصود محقق و نویسندۀ مصری که برای روان سازی مفاهیم آن فقط چند کلمه اش را در ساختار جمله ها تغییر داده ام.
  2. جلد اول این مجموعه را مرحوم آیت الله طالقانی و هفت جلد دیگر را دکتر سید محمد مهدی جعفری در 3200 صفحه ترجمه کرده است. ترجمه ای نسبتاً ادبی و طولانی. با ترکیبات وصفی و تتابع اضافات و تشبیهات زیاد و با کلمات مترادف فراوان که خواندنش را دشوار کرده و در حوصلۀ هر کسی نمی گنجد.
  3. این مجموعه 8 جلدی، وقایع تاریخ نیم قرن اول اسلام را با استفاده از منابع اهل سنت بصورت کامل و مفصل بررسی و تحلیل کرده و مظلومیت و حقانیت و فضیلت وعدالت علی علیه السلام و نا کارامدی خلفا و نابکاری دسیسه بازان اموی و عثمانی را به نحوی آموزنده و عبرت انگیز بازگو نموده است.
  4. طلوع خورشید، روزگار عثمان، فاجعه جمل، واقعه صفین، بازی حکمیت، غوغای نهروان، نظام برابری و غروب خورشید، نام این 8 جلد است.
  5. این مجموعه برای اولین بار در سالهای 53- 51 منتشر و تا کنون بیش از 20 بار تجدید چاپ شده است. اما، از آنجا که ترجمه طولانی و دشوارش مانع از استفاده همگانی بود، اخیراً توسط آقای محمد رضا دین پرور، در 800 صفحه ویرایش و تلخیص شده و به تأیید مترجم نیز رسیده است.
  6. خودم هنوز تلخیص آن را ندیده ام. ولی گفته اند که در تلخیص و ویرایش جدید، لطمه ای به مفاهیم و موضوعات اصلی کتاب، وارد نشده است.
  7. عبدالفتاح عبدالمقصود با شهید دکتر محمد مفتح ، رفاقت صمیمانه داشته و قبل از انقلاب با دعوت ایشان به ایران آمده و در دانشگاه تهران و مسجد قبا هم سخنرانی کرده است.
  8. بابای من از ماجرای سفر ایشان به تهران و دیدارش با علمای قم و مهمانی هایی که دعوتش می کردند، خاطرات خوبی را نقل می کرد که شاید بعد ها در باره اش چیزکی بنویسم.
  9. به این پست می گویند حاشیه طولانی تر از متن..!! مثل کتاب جامع المقدمات قدیم حوزه های علمیه خودمون !!

۱۳ نظر ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۳
نایب

 

روز یازدهم 

.

.

اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَىَّ فِیهِ الْإِحْسَانَ وَ کَرِّهْ إِلَىَّ فِیهِ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیَانَ وَ حَرِّمْ عَلَىَّ فِیهِ السَّخَطَ وَ النِّیرَانَ بِعَوْنِکَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ.

بار خدایا، ای پناهگاه پناه جویان؛ امروز به مددِ یاری خویش، چهرۀ احسان و خیر خواهی را برای من بیارای و انجام آن را محبوبِ دل و دیده ام قرار ده.

معبودا، تصویر زشت و بدمَنظرِ فسق و معاصی را بر من نمایان کن و طعمِ نامطبوع آن را منفور میل و ذائقه ام، قرار ده و شعله های خشم و قهرت را بر جسم و جان من حرام بفرما..

۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۳
نایب

 روز دهم

.

.

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِى فِیهِ مِنَ الْمُتَوَکِّلِینَ عَلَیْکَ وَ اجْعَلْنِى فِیهِ مِنَ الْفَائِزِینَ لَدَیْکَ وَ اجْعَلْنِى فِیهِ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ إِلَیْکَ بِإِحْسَانِکَ یَا غَایَةَ الطَّالِبِینَ

.

بار الها ، ای مطلوب نهاییِ بندگانِ خواست و خواهش، امروز دستِ تمنّایم را به سوی تو بر می دارم تا از زمرۀ کسانی قرارم دهی که در تدبیر امور دنیای خویش تو را می خوانند و فقط بر کرسیِّ حاکمیتِ تو، توکل دارند.

خداوندا، مرا در ردیف برگزیدگانی درآور که در روضۀ رضایت رضوانت، به سعادت و رستگاری رسیده و به قرارگاهِ امن و آرامشت، تقرّب می جویند..

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۷
نایب

  

اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِى فِیهِ نَصِیبا مِنْ رَحْمَتِکَ الْوَاسِعَةِ وَ اهْدِنِى فِیهِ لِبَرَاهِینِکَ السَّاطِعَةِ وَ خُذْ بِنَاصِیَتِى إِلَى مَرْضَاتِکَ الْجَامِعَةِ بِمَحَبَّتِکَ یَا أَمَلَ الْمُشْتَاقِینَ.

.

خداوندا، ای آرزوی مشتاقانِ ستایش و نیایش؛ در نهمین روز از ماهِ برکت خیزِ صیام ، به حقیقتِ محبتِ خویش، مرا از دریای بیکرانِ رحمتت بی نصیب مفرما و مسیر هدایتم را با ادلّۀ منوّرِ خود روشن کن و عنانِ اختیارم را تا مرزِ رضایتِ تامّ و عامّ خویش ، به قبضۀ درایت و کفایتت، پیوند زن .

۱۱ نظر ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۶
نایب

دیشب، افطاری مهمان بودیم. جایی که جمعی از اهل قلم و ارباب رسانه حضور داشتند...!

یک نفر مهمان ویژه، معدودی از نمایندگان اقلیت و اکثریت مجلس سابق، دو نفر از مدیران تلویزیون و بقیۀ مدعوین از مدیران و نویسندگان چهار روزنامه پر تیراژ کشور بودند – با گرایش های کاملاٌ متضاد –

میزبان، خانۀ نسبتاً بزرگی داشت و روحی بسیار وسیع تر از خانه اش. سفره ای گسترده بود به قد و قوارۀ دو جناح سیاسی. اما من با شناختی که از خلقیات و روحیات بعضی مهمانان داشتم. فکر می کردم که افراد هر جناح در قسمتی از سفره و جدا از افراد جناح دیگر می نشینند. یعنی تصورم این بود که هیچ کدام از چهره های دو گروه نتوانند حتی دقیقه ای کنار هم آرام بگیرند و همدیگر را تحمل کنند.

ولی برخلاف انتظار، انگار به برکت سفرۀ افطار و شاید به احترام میزبان که شخصیت موجّهی دارد، هر دو طیف در وقت ورود و در تمام مدت حضورشان که تا نیمه شب به طول انجامید، آن چنان نسبت به هم ابراز محبت و علاقه می کردند و آن قدر همدیگر را تحویل گرفتند که حتی دوربین های حرفه ای خودشون هم قادر نبود صحنه های صمیمی و لحظه های خوش و بش آنها را به تصویر بکشد.

قبل از افطار، نماز جماعت خوانده شد. بعد از افطار نیز مهمان ویژه با آگاهی دقیقی که داشت، حدود 45 دقیقه در بارۀ اوضاع سیاسی منطقه صحبت کرد (با تحلیلی مبتنی بر اطلاعات خودش و رهنمود های روشنگرانۀ حضرت ماه) که خیلی عبرت آموز و امید آفرین بود. تحلیلی که توانست ارباب رسانه را اقناع کند و آنها را به تمجید و هورا و صلوات وا دارد!!

یکی از عجایب سیاسی روزگار ما همین است که این ژورنالیست های حرفه ای، در رسانه هاشون جوری علیه اندیشه و افکار یکدیگر قلم می زنند و آنچنان همدیگر را محکوم و منکوب می کنند، که گویی در میدان جنگ ایستاده و دشمن خونی یکدیگرند...! اما، در مجالس و محافل حضوری آنچنان همدیگر را در آغوش می کشند و ماچ و بوسه نثار هم می کنند که گویی سال ها دلتنگ دیدار و مشتاق زیارت یکدیگر بوده اند...!!

.

.

پ.ن:

هرچند که روش و منش خود من هم، کم از رفتار آنها نبوده و نیست. اما، مانده ام اسم این دوگانگی را چی بگذارم. فقط خدا کند این قبیل رفتار ها در این گونه مهمانی ها، بهانه ای باشد برای رسیدن به مرز وفاق و دور شدن از ورطۀ نفاق..!

 

 

۲۸ نظر ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۵۱
نایب

خواستم در باره شخصیت امام خمینی (ره) و ارتحال آن عزیز سفر کرده چیزی بنویسم، دیدم قبل از من، برادر بسیار خوبم جناب آقای صنوبری، دست به کار شده و بیشتر و بهتر و کامل تر از آنچه که من تصورش را هم بلد نیستم، در وبلاگش ثبت کرده است.

خودم از خواندنش خیلی لذت بردم و مطالب خوبی دستگیرم شد. به همین دلیل حیفم آمد که آن را به دوستداران و عاشقان حضرت امام معرفی نکنم.

مطمئن هستم اگر حوصله و دقت به خرج دهید و آن پست ارزشمند را با سوابق و لواحق نسبتاً دشوارش که در لینک های انتهای همان متن آمده بخوانید، قطعاً حرف بنده را تصدیق خواهید کرد. یعنی اینجا

۹ نظر ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۷
نایب

 

جملۀ «أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء» بخشی از آیۀ 62 سورۀ نمل است. که ترجمه اش می شود:

یا کسی که وقتی درمانده ای او را بخواند، اجابتش می کند و محنت را از او بر می دارد.

در نماز جماعت مساجد و در اکثر اجتماعات مذهبی ما، چنین مرسوم است که بعد از روضه خوانی یا سخنرانی یا بین دو نماز، برای رفع گرفتاری و شفای بیماران، چندبار این قسمت از آیۀ شریفه را به صورت دسته جمعی تلاوت می کنند که اصطلاحاً به آن ختم امن یجیب می گویند.

مدت ها بود که من روی ترجمه و معنی این آیه دقیق شده بودم و می گشتم ببینم مفهوم این آیه چه ارتباطی با شفا و بیماری و حاجت های ما دارد و مفهوم دعایی این آیه در کجا نهفته است؟

راستش خیلی در این باره کنکاش کردم. حداقل به چند مورد از تفاسیر قدیم و جدید(غیر از تفسیر نمونه) مراجعه کردم. در احادیث هم تا جایی که می شد جست و جو ها را ادامه دادم. اما، در هیچکدام از آنها چنین توصیه و سفارشی را ندیدم. حتی به این مقدار اکتفا نکردم و از یک محقق پُرکار هم در این زمینه مشاوره گرفتم.

سرانجام به این نتیجه رسیدم که قرائت این بخش از آیۀ شریفه، اصلاً به منزلۀ دعا نیست و هیچ تناسبی هم با دعا و درخواست حاجتمندان ندارد. ضمن آنکه در روایات و احادیث ما نیز سند و مدرکی در این باره ذکر نشده است.

فقط در جلد 92 بحار الانوار چنین نقل شده است که ائمۀ ما به هنگام دعا، خدا را این چنین می خواندند: (لطفاً دقت بفرمایید) یَا مَنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء ارْحَمْنِی وَ اکْشِفْ مَا بِی مِنْ غَمٍّ وَ کَرْبٍ وَ وَجَعٍ وَ دَاء.

یعنی ای کسى که دعاى مضطرّ را اجابت مى‏ کند و گرفتارى را برطرف مى‏ سازد به من رحم فرما و هرگونه ناراحتی، اندوه، درد و رنج را از من برطرف ساز...

بنابراین، چیزی که امروزه در بین ما شیعیان بعنوان ختم امن یجیب به نیّت شفای بیماران و رفع گرفتاری ها مرسوم شده است، صرفاً یک مسألۀ ذوقی و من درآوردی است و به هیچ وجه در  احادیث شیعه، سند معتبری ندارد و هیچ یک از بزرگان و مراجع نیز رسماً آن را تأیید و تجویز نکرده اند...

فقط یک جا دیدم که کسی با دو واسطه از میرزا جواد آقای ملکی تبریزی نقل کرده بود که ایشان در مواجهه با شدائد و سختی ها، قرائت این آیه را سفارش کرده است. (اما بدون انتساب به احادیث)

 

 

پ.ن:

 متن کامل آیه و ترجمۀ آن چنین است:  أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ ءَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلاً ما تَذَکَّرُونَ

یا کسی که وقتی درمانده ای او را بخواند، اجابتش می کند و محنت را از او بر می دارد و شما را جانشینان این سر زمین قرار دهد، چگونه با این خدا، خدای دیگری هست ؟ چه کم هستند انسان های پَندپذیر.!

۲۱ نظر ۰۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۳
نایب

 

در این تهران بی در و پیکر، تاکسی رانی برای خودش هزار قاعده و قانون دارد و هزار اما و اگر! ولی راننده های تاکسی متأسفانه به هیچ صراطی مستقیم نیستند و به قوانین کمتر عمل می کنند. هم حدود شرعی را نادیده می گیرند و هم  ضوابط قانونی را زیر پا می گذارند. تنها به حقوق خودشان فکر می کنند و به چند ریال پول بیشتر!

به همین دلیل، تردد با تاکسی برای مذهبی هایی که می خواهند حرمت ها را رعایت کنند، عموماً سخت است و برای خانم های محجبه سخت تر. مثلاً گاهی یک مسافر مرد، صندلی عقب تاکسی  نشسته، در مسیر راه یک خانم محجبه هم سوار می شود و با کمی فاصله روی صندلی می نشیند. کمی جلوتر تاکسی می ایستد و مرد دیگری را سوار می کند. طوری که اون خانم، نا خواسته وسط دو تا مرد قرار می گیرد و مجبور می شود تا آخر مسیر این وضعیت سخت و شکننده را تحمل کند. متقابلاً همین شرایط گاهی برای آقایان هم که مقید به حدود شرعی هستند، اتفاق می افتد که البته شکنجه اش کمتر از اون یکی نیست...

من خودم گاهی وقت ها که بنا به ضرورت سوار تاکسی می شوم، حتماً صندلی جلو می نشینم و اگر صندلی جلو خالی نباشد، صبر می کنم تاکسی دیگری برسد و بتونم جلو بنشینم تا نه معذوریتی برای من باشد و نه مزاحمتی برای دیگران.

اما، در همین شهر شلوغ و شهر بی آیین و توی همین صنف بی صاحب، گاهی وقت ها آدم های خوبی پیدا می شوند که نمونه اش را فقط می توان در مدینه های فاضلۀ خیالی جست و جو کرد.

امروز، مسیر نسبتاً طولانی واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد تا تچریش را سوار یک تاکسی شدم که رانندۀ 40 ساله اش بنام آقا صادق، از هر نظر موجّه، متشرع، قانونمند و با اخلاق بود. این راننده عزیز و زحمت کش، چند ویژگی مثبت داشت که من نمونه اش را تا حالا توی این صنف ندیده بودم. مثلاً:

  • هیچ وقت مسافر در بست سوار نمی کرد. مگر اینکه مسافرهای دربستی بیشتر از 2 نفر باشند!!
  • مسافر گیری اش محدود به مسیر های مستقیم یا خلوت نبود. بلکه با توجه به مسیر اولین مسافر، به سمت مقصد حرکت می کرد و در ادامۀ راه، مسافر های بعدی را هم سوار می کرد.  
  • صندلی جلوی تاکسی اش صرفاً به مرد ها اختصاص داشت و جلوی تاکسی اصلاً مسافر زن سوار نمی کرد.
  • وقتی عقب تاکسی یک نفر مرد سوار بود، فقط یک نفر مسافر زن سوار می کرد. تا فاصلۀ بین زن و مرد حفظ شود.
  • اگر دو نفر زن عقب تاکسی سوار بودند، دیگر مسافر مرد سوار نمی کرد و اگر دو نفر مرد صندلی عقب نشسته بودند، مسافر زن نمی پذیرفت.
  • نرخ مصوب را واقعاً رعایت می کرد و حتی بعضی وقت ها که در مضیقۀ پول خرد قرار می گرفت، کرایه را به نفع مسافر رُند می کرد تا حقی از مسافر نزد او باقی نماند.

از همه مهم تر این که دو رفتار شایسته را هم سرلوحۀ کارش قرار داده بود:

  1. با وجودی که دستکش می پوشید تا در داد و ستد با مسافر زن راحت باشد، مع الوصف، باقیماندۀ پول خانم ها را داخل بشقاب می گذاشت و محترمانه تحویلشان می داد تا دستش در معرض تماس با نامحرم قرار نگیرد!
  2. جوری مسافرگیری می کرد که حتی المقدور، وقت ظهر، خالی از مسافر باشد تا بتواند در یکی از مساجد مسیر، به نماز اول وقت برسد و بعد از نماز هم ناهارش را زیر سقفی یا زیر سایۀ درختی نوش جان کند و باز دو باره در مسیر خدمت به خلق خدا حرکتش را ادامه دهد.

این ها، چیزهایی بود که بعضی هاش رو خودم در طول مسیر دیدم و بعضی هاش  را هم وقتی ازش پرسیدم چرا فلان آقا را در نزدیکی پارک وی سوار نکردی؟ خودش برایم توضیح داد. به او گفتم این کار، بسیار خداپسندانه است. اما، برای شغل تاکسیرانی مقرون به صرفه نیست. گفت: صرفه و صلاح من رضای خداوند است.!!

 

 

 

پ.ن:

  1.  آنچه خواندید، داستان نبود. کاملاً واقعی بود. من از صمیم قلب برای آقا صادق عزیز، دعا می کنم و آرزو دارم یک بار دیگر ایشان را ببینم. ان شاءالله روزی همۀ تاکسی داران عزیز تهرانی به این مرتبه از تعهد و اخلاق حرفه ای برسند و بتوانند مروّج خوبی ها باشند..
  2. بعضی از ما جوان های مذهبی همیشه می گردیم دنبال یک عارفِ وارسته و مشهور، تا به خیال خودمان درس اخلاق از او بیاموزیم، اما، غافلیم از اینکه که اخلاق، فقط با شنیدن و خواندن حاصل نمی شود. آموزشگاهی و دانشگاهی هم نیست. اخلاق را باید ساخت. در هر موقعیتی می توانیم متخلّق به اخلاق الله باشیم. پالاندوز باشیم یا خیاط یا قصاب و یا تاکسی ران. فرقی نمی کند.

 

۲۲ نظر ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۲
نایب