نایب بیان

مخموری مرا بجز این می علاج نیست ......... مطلب عیان بوَد به بیان احتیاج نیست

نایب بیان

مخموری مرا بجز این می علاج نیست ......... مطلب عیان بوَد به بیان احتیاج نیست

نایب بیان

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده اند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا، آرایشگاه اندیشه و کلام من است.
در دیار حادثه های رنگارنگ و در بن بست
قافیه های تنگاتنگ.

اینجا، آرامشگاه دغدغه هایی ست که
گاهی از واژه های سکوت فاصله می گیرد
و گاهی نوای حوصله را با واژه های بی صدا
فریاد می زند!
اینجا،خانۀ خلوص و خلوت من است.
اینجا، با گلواژه های عطش و عشق و تماشا
مفروش می شود و با اقاقی های آویخته بر
دیوار صبر، به استقبال لاله ها می رود.
امید که در میزبانی آیه های انتظار، پای
استقامتم لنگ نباشد.

نایب بیان، واژه ایست که از واژگونی
نمی هراسد و ازهیچ سمت و سویی
به بن بست نمی رسد.
نایب بیان، واژه ایست مستوی که نگاه
معیوب چپ و راست، اصالت او را به هم
نمی ریزد و مفهومش را تغییر نمی دهد.

نایب، از اسلام آمریکایی و تشیّع انگلیسی
بیزار است و با آن می ستیزد.
نایب، درعمل به آموزه های دینی و انتخاب
مشی سیاسی، رهرو امام خمینی و مرید
و مقلد امام خامنه ایست. با این وجود برای
همۀ مراجع آگاه و علمای دلسوز شیعه
احترام ویژه قائل است و از محضر علم و ادب
آنها درس معرفت وبصیرت می آموزد.

نایب، در جبهۀ فرهنگی و سیاسی نیز
به کسانی احترام می گذارد که بر حفظ
آبروی جمهوری اسلامی همت می گمارند
و برای اعتلای فرهنگ شیعه تلاش می کنند،

یقیناً وقت شما با ارزش است، به همین
دلیل راضی نیستم از روی ناچاری و یا
معذوریت های دوستانه، وقت گرانبهایتان
را برای خواندن مطالب این وبلاگ تلف کنید.
کامنت های شما را هم دوست دارم. اما
رضایت و مسرّت شما را بیشتر!

انتقاد، پیشنهاد، و تذکرات شما را با کمال
میل پذیرا هستم....

هیچیک از مطالب این وبلاگ اقتباس و
کپی پیست نیست. اما کپی برداری از
نوشته های این وبلاگ با ذکر نام برای
همه آزاد است و نیاز به اجازه ندارد..

این وبلاگ از تأیید کامنت های تبلیغاتی
در هر زمینه ای که باشد معذور است.

هر وبلاگی را که مناسب بدانم، لینک
و یا دنبال میکنم. دیگران نیز در لینک دادن
به این وبلاگ آزادند.

به کسانی که در خواست لینک یا دنبال
شدن می کنند پاسخ نخواهم داد.....

آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

از شما چه پنهان. چند وقتی هست که چیزی فکرم را آزار میدهد. دارم دنبال راهی می گردم تا از آن رها شوم. البته، مشکل پیچیده ای نیست. ولی نا مأنوس بودنش با اخلاق من آزار دهنده است و نمی توانم باهاش کنار بیام. هرچه هم تلاش میکنم که بی خیالش بشم؛ انگار نمی شود.

از این گذشته، چند روزی هم هست که دارم فکر میکنم ببینم این موضوع را می شود به کسی گفت یا نه. و اگر میشود چگونه باید گفت و چگونه باید نوشت و با چه زبانی می شود نوشت؟  خلاصه حسابی گیر کردم بین برزخ گفتن و دوزخ نگفتن. بقول شاعر:

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد....... وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

 اما، بالاخره امروز به تصمیم رسیدم و گفتم بادا باد. مرگ یک بار و  شیون هم یکبار..!! پس، با توجه به نظر عقلای قوم که برزخ را بهتر از دوزخ دانسته اند، تصمیم گرفتم مختصری از مکنونات دلم را برای دوستان بگویم و برخی فرو ریختگی های حوزۀ  نایبانه خودم را در مَرعی و منظر صاحبان نظر مکشوف نمایم. اما پیشاپیش باید عذرم را بپذیرید و بنده را از این مدل نوشتن ملامت نفرمایید:

حقیقت این است که وقتی بلاگفا را با اون افتضاحی که به بار آورد، ترک کردم و در خانۀ بیان اقامت گزیدم، فکر می کردم که دیگر از شر کامنت های خصوصی و دلنوشته های ملاطفت آمیز بعضی از فرشته های مجازی!! خلاص می شوم و دیگر مجبور نیستم گاه و بیگاه به حرف های صدتا یه غاز این و آن جواب بدهم. اما چیزی نگذشت که فهمیدم اشتباه می کنم. فهمیدم که اینجا و آنجا ندارد. انگار هرجا برویم آسمان همین رنگ است و مطمئن شدم که در این فضای بی در و پیکر مجازی اصلاً امنیت وجود ندارد و در این آشفته بازار مجاز، خوش بینی و سادگی و اعتماد و یکرنگی، یک خطای نا بخشودنی است. باید خیلی مراقب باشیم وگرنه کلاه ما پس معرکه است. باید بدانیم که در هر گوشه از این دنیای هزار تو، دیوی ننگین در کمین نشسته و هوای فریب و گمراهی ما را دارد.

هنوز، چند هفته ای از ورودم به بیان نگذشته بود که دوباره رد پای کامنت گذاران حرفه ای و به ظاهر مؤدب بر صفحۀ نظرات وبلاگم نقش بست و دوباره پیام ها و سؤال های خصوصی شروع شد. سؤال ها و پیام هایی که واژه واژه اش بوی آلودگی و کثافت می داد. سؤال هایی که ظاهرش رنگ مفاهمه و فرهنگ و تعامل داشت. اما، پشت آن، بیماری لاعلاج هرزگی و خباثت را می شد دید! سؤال های هدفمند با جملات بسیار پوشیده، اطو کشیده و ستایش آمیز! همه کُپ هم. همه ترحّم زا و شاعرانه اما فریبا! همه از سر صدق و صفا و همدلی! همه رنگ آمیزی شده با لعابی از اصالت. با ترکیبی از آموزه های مدرنیته و سنت که هم سبک و سیاق الهی اش بهم نریزد و هم از دلربایی اش چیزی نکاهد!!

دردناک است که کامنت ها، غالباً از طرف آنهایی است که متأسفانه از گذاشتن ایمیل و شمارۀ تماس هم ابایی ندارند و عجیب این است که جوری سؤال را  می پرسند و جوری پیام میگذارند، که فکر میکنی از هنرکدۀ ادب، درس لطف و مهرورزی آموخته اند و آمده اند تا فقط مهر و عاطفه و عشق نثارت کنند. آن قدر، احترام برات تیکه پاره می کنن که مبادا رنجیده خاطر شوی. جوری جمله را به لطف و لبخند می آرایند و جوری واژه های عشق و پرهیز را با هم می آمیزند، که ته دلت بلرزد و پای تقوایت بلغزد!! جوری که مجبور شوی به حلقۀ ناز و نیازشان بیاویزی و نتوانی از بند علاقه و محبتشان بگریزی..!!

می دانم که لازمۀ ایمان داری این است که انسان از هَمَزات شیاطین در هر لحظه به خدا پناه بجوید. اما اینکه من مطالبم را در این وبلاگ نوعاً با نگارش رسمی و عاری از واژه های لغزنده می نویسم. دلیلش این است که مخاطبان خاص، منش و مرام نویسنده را بشناسند و اگر قصد ادامۀ مسیر به سمت ایستگاه هرزگی را دارند، بیهوده اینجا نچرخند که عِرض خود می برند و زحمت ما می دارند. بروند و دامشان را بر مرغی دیگر بنهند...

امیدوارم که مدافعان پاکی و عفاف پوزش مجددم را بپذیرند...

 

۲۶ نظر ۳۰ دی ۹۴ ، ۰۸:۱۰
نایب

دوره ای که ما دانشجو بودیم،  فصل انتخابات در دانشگاهها، فصل گلریزان احزاب و جناح های سیاسی بود. یعنی هر وقت که فصل انتخابات نزدیک می شد، سر وکلّه احزاب و گروههای سیاسی هم در دانشگاه پیدا می شد. گروه هایی که بعضی هاشون ژست چپ و چپ نمایی می گرفتند و بعضی دیگر با پوزیسیون  راست ظاهر می شدند. گروههای چپ گرا را از شعار های ساختار شکنانه و الفاظ دشنام گونه ای که می دادند می شد شناخت و گروههای راست گرا را هم از شعارهای تکراری و بی رمق و از تیپ سر و صورت شان می شد تشخیص داد. راستش من خودم علیرغم پیشنهاد های متعدد!! هیچ وقت زیر عَلَم این جناح ها سینه نزدم و در برنامه های تبلیغاتی آنها سهیم نبودم.  اما، همین فعالیت های فصلی و هیجانات مقطعی را برای ارزش گذاری تشکل های دانشجویی و آسیب شناسی احزاب سیاسی کافی می دانستم و هر بار،  از همین دو گزاره به نتیجه می رسیدم که در کشور ما، چرخ فعالیت سیاسی احزاب هیچگاه بر مدار منافع ملی نمی چرخد و تشکل های دانشجویی هم  متأسفانه از پختگی لازم برای شناخت ماهیتِ پنهانِ احزاب و جریانات سیاسی برخوردار نیستند. به همین دلیل، رأی و نظرشان را برای خودم مقرون به صواب نمی دیدم. چون می دانستم که زنده باد مرده باد گفتن آنها، نه بر پایۀ نقد آگاهانه و جانبداری منصفانه که بر اساس تهییج عواطف و احساساتی است که اکثر اوقات نتیجه اش به نفع بیگانگان و به ضرر دانشگاه و کشور تمام می شد...

 آن روزها، آشکارا می شد دید که سر نخ هدایت تشکل های دانشجویی را چهره هایی از  بیرون دانشگاه به دست گرفته و راهبری می کنند. کسانی که نه معنای تشکل دانشجویی را می فهمیدند و نه در هیبت یک حزب ایده آل و ساختارمند به میدان آمده بودند و نه از قاعده و مرام شرعی تبعیت می کردند...

همین اشخاص ناپیدا، هر بار با تابلویی جدید و با اسمی نو و با شعاری فریبنده پا به عرصۀ دانشگاه می گذاشتند و موج احساسات دانشجویی را به نفع خود بر می انگیختند و چند روز بعد هم جُل و پلاسشان را جمع می کردند و می رفتند دنبال کارشان تا دوباره بر ذخایر فرهنگ و اقتصاد کشور چنگ بیندازند و حساب های بانکی خود را فربه تر کند. 

فصل انتخابات برای من، یک تکرار مکرر از رقابت های عاری از رفاقت و صداقت بود. که در یک سمت آن، گروههای بظاهر آرمانخواه و اصولگرا ایستاده بودند و در سوی دیگر گروههای دگراندیش و برانداز حضور داشتند. از افتخارات گروه های آصولگرا این بود که درجا زدگی و ناکارآمدی و بی برنامگی و عدم وفاق، از سر و روی کارنامۀ سیاسی آنها می بارید و حال و هوای دگراندیشان هم اینگونه بود که افسارگسیختگی اخلاقی و وادادگی سیاسی و عدم التزام دینی را از ویژگی های اصلی خود می دانستند. نه گروه اول به دغدغۀ دینداری و معیشت مردم توجه داشتند و نه دستۀ دوم برای استقلال و رفاه و عزت این مرز و بوم دل می سوزاندند.!! 

گروه اول، کسانی بودند که نوعاً به وضع موجود رضایت داشته و حاضر نیودند قدمی به جلو بردارند و دسته دوم نیز از چهره هایی بودند که چوب حراج بر انبار ارزش های مادی و معنوی ملت زده، بیگانه پروری را بیشتر از خودباوری می پذیرفتند و سیر تا پیازِ نیازِ ملت را هم از حرامیان بالفطرۀ آن سوی مرزها طلب می کردند.!!!

جالب این بود که وقتی با لیدر یا افراد سرشناس هر کدام از این گرو ها وارد صحبت می شدم،  قبل از هر چیز انگ مخالف به من می چسباندند. یعنی هر دو جریان، با یک ذهنیت منفی با من حرف می زدند طوری که انگار از جناح مخالف آنها هستم و آمده ام بساطشان را بهم بریزم و یا آنها را تخطئه کنم. بلا نسبت شما شده بودم چوب دوسر نجس.  نه وجاهتی نزد گروهای راست داشتم و نه مقبولیتی پیش گروه های به اصطلاح چپ.  اون وقت اینها با این رفتار یک سویه و غیر منطقی، مدعی بودند که می خواهند در مراکز علم و اندیشۀ کشور، دفتر و دستک دایر کنند و مسیر هدایت دانشجو یان را هموار سازند...!!!

 این ها کسانی بودند که به جای دانشجو تصمیم می گرفتند، بجای داشجو بیانیه می دادند، به اسم دانشجو در فضای دانشگاه جلسۀ سخنرانی و تبلیغ حزبی برگزار می کردند و همۀ این ها را به نام «جنبش دانشجویی» در رسانه ها و سایت های خبری انعکاس می دادند...!!!

.

.

.

 

  1. یقیناً بسیاری از چهره های خوب علمی و مذهبی کشور، از شمول این نقد مستثنی هستند و شأن و منزلتی فراتر از احزاب سیاسی  دارند که بنده هم به سهم خود برای آنها احترام و اعتبار ویژه قائلم. هرچند که گروههای سیاسی، نام آنها را به هر دلیلی در فهرست نامزدهای انتخاباتی خود جای می دهند....
  2. تا الآن تشکلی را در محیط های دانشجویی سراغ ندارم که دچار انحلال یا انشعاب یا تغییر مواضع سیاسی و ایدئولوژیک نشده باشد.!!
  3. برابر آمار رسمی، از سال 1370 تا کنون بالغ بر 269 حزب و تشکل سیاسی (به معنای اعم آن) مجوز تأسیس گرفته اند. اما،حالا فقط چند حزب به تعداد انگشتان دست در صحنۀ فعالیت های سیاسی باقی مانده اند...!!!
۱۱ نظر ۲۳ دی ۹۴ ، ۰۸:۳۰
نایب

عبدالله بن عمر، یک شخصیت اعتدال گرای معروف صدر اسلام است.

او در سن نوجوانی و کمی زودتر از پدرش (جناب عمر) مسلمان شد! رسول خدا را در مهاجرت به مدینه همراهی کرد. در بعضی از جنگهای پیامبر، شرکت کرد و صاحبِ آوازه شد. اما، تدریجاً، از خطر فاصله گرفت و خود را به امور غیر نظامی مشغول کرد. گویا از همان موقع بود که با زره و شمشیر وداع کرد و به زندگی آرام و بی دغدغه روی آورد!

عبدالله بن عمر، با خلافت ابوبکر کاملاً موافقت داشت و با اطرافیان او نیز، هم رفاقت داشت و هم رقابت!! در زمان خلیفه دوم (یعنی پدرش) مشاور و همراه او بود و در اثباتِ موقعیتِ عُمَر مشتاقانه خدمت می کزد و البته حقوق هنگفتی هم می گرفت. در همان زمان بود که آرام آرام بعنوان راوی حدیث شهرت یافت و به واسطۀ حکومت پدرش امتیاز کرسی افتا را هم به دست آورد!!

در زمان حکومت علی (ع) تکبر ورزید و با حضرت بیعت نکرد. در جنگ های جمل و صفین و نهروان نیز علی علیه السلام  را تنها گذاشت. چون می دانست که علی با زور از کسی بیعت نمی گیرد. اما، با معاویه به دلیل ترس، از در بیعت در آمد و در سایۀ همراهی و همصدایی با حکومت ظالمانۀ او، زندگی راحتی را برای خود فراهم ساخت!!

معروف است که این چهرۀ اعتدال گرا و با تدبیر، در صدور فتوا و احکام عبادی بسیار افراطی بود و سخت گیری می کرد. اما، در سیاست و در مبارزه با ظلم، اهل مماشات بود و تسامح و تساهل بخرج می داد.

او ذاتاً به شهرت خواهی و راحت طلبی گرایش داشت و از ثبات عقیده و قدرت تصمیم گیری مناسب برخوردار نبود. با این وجود، خود را چهره ای اندیشمند، اعتدال گرا و با تدبیر می دانست. او بر اساس اندیشۀ لیبرالی اش معتقد بود که با حکومت های ستمگر باید مماشات کرد و با حاکمان قدرتمند باید کنار آمد!! و نیز با همین دیدگاه بود که در سال 60 هجری وقتی امام حسین (ع) را در مکه ملاقات کرد؛ حضرت را از درگیری و مقابله با یزید بر حذر داشت و هشدار می داد که اگر با یزیدبن معاویه  صلح نکند؛ کشته می شود!!

و باز با همین دیدگاه بود که در ماههای آخر زندگی، در سن 85 سالگی پای سفاک ترین چهره زمان خود یعنی حجاج بن یوسف ثقفی را شبانه و حقیرانه به بیعت بوسید و البته چند ماه بعد هم به دست همان شخص مسموم شد و از دنیا رفت...

عبدالله بن عمر، به آثار و اشیاء برجای مانده از پیامبر(ص) علاقۀ شدیدی نشان می داد. طوری که مقیّد بود به عنوان یک مستحب مؤکد، به هر نقطه و مکانی که رسول خدا قدم گذاشته، برود و بر هر گلیمی که پیامبر نماز خوانده بود، نماز بخواند... اما، میراث اصلی پیامبر یعنی امامت و ولایت را کاملاً نادیده می گرفت!!

 

 

 

  1. چند وقتیه دارم منابع تاریخی را مرور می کنم در بارۀ عبدالله بن عمر، فقط از چهار کتاب بالغ بر 120 صفحه مطلب خواندم که همه اش از منابع اهل سنت است. خیلی چیزها دستگیرم شد. ولی صلاح نمیدانم بیش از این در اینجا بنویسم.
  2. یقین دارم که اگر کسی تاریخ را درست بخواند، درس های زیادی خواهد آموخت. تاریخ، واقعاً آموزگار بزرگی ست برای کسانی که اهل پندآموزی و عبرت باشند.
۱۴ نظر ۱۷ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۲
نایب

 

در دورۀ حکومت ابوبکر، عمر و عثمان، رسم بر این بود که مردم می آمدند و دست خلیفه را می بوسیدند و به این شکل با او بیعت می کردند. این کار، برای شهروندان و سران طوایف و افراد هر قبیله یک امر واجب تلقی می شد و یک الزام سیاسی به شمار می رفت. کسی هم که با خلیفه بیعت نمی کرد، به معنی این بود که او از اسلام و دیانت سرپیچی کرده و مرتکب خیانت شده است. به همین دلیل، مجرم شناخته می شد و خلیفه مسلمین حق داشت او را بکشد و یا به شکل دیکری مجازاتش کند..!

اما وقتی حکومت به علی علیه‌السلام رسید، به طور مرموزی این رسم تغییر کرد و بیعت نکردن با خلیفه نوعی شجاعت محسوب شد..! همان موقع، چند نفری بودند که تکبر ورزیدند و به بهانه هایی از بیعت با علی علیه السلام طفره رفتند. «عبدالله بن عمر» پسر خلیفه‌ دوم نیز، از جمله کسانی بود که به خاطرسابقه‌ و شهرت پدرش، حکومت علی علیه السلام را نپذیرفت و در طول 5 سال حکومت  آن حضرت، حاضر به بیعت نشد...

35 سال پس از شهادت امیر مؤمنان، جلادی به نام «حجاج بن یوسف» که در قساوت و خونریزی نظیر ندارد، از طرف عبدالملک مروان به حکومت حجاز منصوب شد. او تمام مخالفین حکومت را کشت و در مکه و مدینه و بصره و کوفه حمام خون به راه انداخت. یاران و شیعان علی (ع) مخصوصاً سادات را گردن می‌زد و به هیچکس رحم نمی کرد. حَجاج آن قدر بیرحم و خون آشام بود که عادت داشت پیش از غذا خوردن، یکی ار نوادگان ائمه را در حضورش گردن بزنند تا جان دادن او را ببیند و اشتهایش باز شود و بعد از آن غذا بخورد..! شیوه حجاج این بود که آهن گداخته ای را نیز روی رگ‌های بریدۀ گردنِ مقتول می‌گذاشت تا خون از بدنش خارج نشود و شهید بیشتر دست و پا بزند  و او با دیدن این صحنه بیشتر لذت ببرد..!!

 در آن زمان، «عبدالله بن عمر» که سالهای آخر عمرش را می گذراند، شدیداً احساس وحشت کرده بود، لاجرم شبانه به مقر فرمانروایی حجاج رفت و با خواهش و التماس به خانۀ او وارد شد.  حجاج از او پرسید: برای چه این وقت شب مزاحم عیش ما شدی؟ گفت: ای خلیفه‌ خدا! آمده‌ام بیعت کنم. حجاج گفت: چرا شبانه؟! خب صبر می کردی و صبح می‌آمدی. پاسخ داد: قربان، اگر تا صبح زنده نمانم، جواب خدا را در قیامت چه دهم...؟! حجاج هم برای اینکه عبدالله بن عمر را بیشتر تحقیر کند، گفت: فعلاً دستم مشغول است، با پایم بیعت کن و برو. آنگاه  پایش را دراز کرد و عبدالله نیز ذلیلانه شصت پای حجاج را بوسید و از اینکه توفیق بیعت با سفاکی چون او نصیبش شده، خدا را شکر کرد و از دارالحکومه خارج شد..!!

از آن پس معروف شد که هر کس از روی تکبّر، دست بیعت به علی (ع) ندهد؛ ناگزیر می شود پای حجاج ستمگر را به بیعت ببوسد...!

 

 

  • المسترشد، ص177 _ الکنی و الالقاب، ج1 ص363 _ الایضاح، ص71-75
  • زندگی عبدالله بن عمر، فراز و نشیب زیادی دارد و تاریخ نگاران شیعه و سنی، در باره شخصیت سیاسی و نقش او در دوره خلافت عمر، عثمان، معاویه و یزید، مطالب متفاوتی نقل کرده اند که توجه به آن در شرایط سیاسی امروز می تواند آموزنده و مفید باشد.
  • نوشته اند که عبدالله بن عمر برای بیعتش با حجاج به این حدیث از رسول خدا استناد کرده که فرموده است: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیه..!!!
  • قبلاً به استناد فرمایش حضرت ماه نوشته بودیم که برجام، فرجام خوشایندی ندارد. گوش نکردند و بی سوادمان خواندند. حالا دارد گند برجامشان در میاد.!! 
  • امام علی علیه السلام: هر کس به وقت یاری رهبرش در خواب باشد؛ زیر لگد دشمن بیدار می شود...

 

۱۱ دی ۹۴ ، ۰۹:۲۷
نایب

 

 تِلْکَ شِقْشِقَة هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ.

 این ها فَوَرانی بود از سوز درون. اما، فرو نشست.

خطبه شقشقیه ، جامع ترین، دقیق ترین و در عین حال موجزترین تصویری است که حوادث تلخ دوران پسا رحلت رسول الله را برای بشریت روایت کرده است. روایتگر این قصۀ پر غصه، مولای متقیان علی علیه السلام است.

 در این خطبه، امیر مؤمنان بعنوان شاهدی تیزبین و حق نگر، خیانت های پیدا و پنهان عصر سیاه ابوبکر و عمر و عثمان را از فراموشخانه زمان بیرون می کشد و در عبرتکده تاریخ به یادگار می سپارد.

شقشقیه، زیباترین الگوی گزاره نویسی و نغزترین شیوه تحلیل سیاسی را آموزش می دهد و با محاسبه ای دقیق، تازیانه نقد حاکمیت را بر گُرده خلفای ناخلف و بدعت گذاران سقیفه فرود می آورد. راوی، در نقل این حوادث، دسیسه های دور و نزدیک را دلسوزانه می کاود و ذهن و ضمیر مخاطب را برای  پذیرش اندیشه ای ناب آماده می سازد...

حرارت کلام در شقشقیه، به گونه ایست که انگار با بقیۀ خطبه های علی (ع) تفاوت دارد. گویی که کوهی از کلمات خاموش، در میانۀ سخن علی (ع) ناگهان شعله ور می شود. و دردهای مظلومیت و سکوت 25 ساله اش را یکباره منفجر می کند و مولا را که هیچگاه - جز درخلوت خویش با خدا- ننالیده بود، آنچنان بی تابانه  به فریاد وا می دارد که ناخواسته و ناگزیر، رازهای نهفته در گوشۀ دلش را برای مردم آشکار می کند...

 علی(ع) در شقشقیه از حق کشی ها و نامردمی ها سخن می گوید و از یاران بی وفاق و دزدان با نقاب و منافقان آدمکش.! علی در انفجار کلامش، دسیسۀ اصحاب کبارِ مهاجر و انصار را آشکار می کند که دستشان به خون گلوی حقیقت آغشته بود.! علی درهنگام خطبه اش، نیش خنجرها یی را می دید که از پشت، بر سینه اخلاصش زده بودند و زهر کشنده ای را می چشید که ناجوانمردانه بر کام جانش ریخته بودند.!!

علی در شقشقیه بگونه ای خطبه می خوانَد که انگار، خاطرات تلخ ارتحال پیامبر (ص) و پهلوی شکسته و صورت سیلی خوردۀ فاطمه(س) هنوز برتار جانش چنگ میزند. انگار، داستان حق کُشی سقیفه و خویشاوند سالاری خلفا و شکمبارگی عثمان هنوز قلب و روح او را آزار می دهد. انگار که سینۀ صبرعلی هنوز، از زخم عمیق بدعت های ناروا و گستاخی مروان، می سوزد..! و انگارعلی، هنوز از خاطراتِ صبوری سالهای خار در چشم و استخوان در گلو؛ رنج می برد که این چنین با غصه و حرارت سخن می راند. اما افسوس و هزاران افسوس...!

افسوس که گفتار حجتِ خدا در تبیینِ ناروایی ها، حق کشی ها و حق پوشی ها همچون قصه ای ناتمام، مکتوم و مختوم می ماند..!! افسوس که بیان حقِ امام، در تعلیل و تحلیل مصائب آل رسول، پیش از آنکه به انتها برسد و در مرز نتیجه گیری به بار بنشیند؛ بازهم ناگفته رها می شود و نهفته باقی می ماند...

مطمئنم همه کسانی که شقشقیه را می خوانند، از ناتمام ماندنش حسرت به دل می مانند. آخه خیلی درد دارد که ببینی مردی اَبکم از نوع ابن الوقت، در آن لحظۀ حساس، بی آنکه بیندیشد (شاید تعمداً و شاید هم نابخردانه..!) مجال ادامۀ بیان را از امیر کلام می رباید و بیابان عطشِ یاران را از بارانِ حقایق ناب، محروم می سازد. مردی بی خیال از جنس آدم های پَرت و پلا که هیچ اشارت و بشارتی تکانش نمی دهد و هیچ نسیمی از سمت دریای معانی و معالی بر او  نمی وزد...

 مردی از جنس بی حسّی که نه بخت و اقبال خود را می شناسد و نه حال و احوال علی را می داند...مردی از تَبار تقصیر و تخسیر، با خیالی آسوده، از برجِ عاجِ اعوجاج، یسئلونک عن الاجاج المزاج می شود و کشف معمایی را از مولا طلب میکند که نه گره ای از کلاف کور دینش را می گشاید و نه سودی به  دنیای او می بخشد. با این همه، امیر مؤمنان به حُرمت سؤال او، کلامش را قطع می کند و پرسش مرد را به نرمی جواب می دهد.

اما مردم ، که از این سؤالِ بی ربط و بی موقع عصبانی بودند، ادامۀ خطبه را از مولا طلب کردند و با حرص و ولع از علی خواستند تا ادامۀ دردهای زندگی اش را باز گوید و از رنج های فراوانش پرده بردارد.  

و علی نیز که حالا کمی آرام گرفته بود، دوباره سرپوش کظم و کتمانش را بر سر انبوه رنج ها و ناگواری ها می گذارد و دو باره در سکوتی همیشگی فرو می رود و فقط می گوید: تِلْکَ شِقْشِقَة هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ!! 

 

۸ نظر ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۹:۳۸
نایب